نزدیکای غروب تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودم سرم رو بین دوتا دستام نگه داشتم که لااقل یکی کم
شلوغترش بیاد، یه دختر غریبه با ظاهر موجه و معقول کنارم نشست گفت: یه دروغی یادت بدم میتونی
حفظش کنی؟ گفتم باید به کی دروغ بگم؟ گفت به هیچکس، فقط حفظش کن، خب؟ سرم رو تکون
دادم که یعنی باشه بگو. پرسید میدونی برادر یا خواهر رضاعی یعنی چی؟ با بیحالی جواب دادم اوهوم.
ادامه داد: هر کس پرسید نسبتمون باهم چیه بگو خواهر شیری هستیم و بچگیامون همسایه بودیم، میشه؟
گفتم خیالت راحت داداش. زد رو شونهم و گفت: دمتم گرم. بعد رفت سوار اتوبوس شلوغی که تازه از راه
رسیده بود شد.
شاید این تصویر شاید هم نه...
ما را در سایت شاید این تصویر شاید هم نه دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: سه شنبه 27 مهر 1395 ساعت: 15:09