
نامهی فروغ را که به ابراهیم گلستان نوشته بود خواندم، خط به خطش را. به آخرش که رسید انگشتهایم یخ کرده
بودند. انگار که آینهی جنون فروغ جایی میانهی زندگی کوتاهش متلاشی شده باشد و هزاران تکهاش از بین میلیونها
قطعهی درخشنده ناخواسته در قلب من و شاید تمام زنهای دیگر (وسیعتر که نگاه کنیم حتی آدمهای دیگر) فرورفته
است.هزار الماس بُرنده از جنس جنون که یک خراشش میتواند آدم را از پا دربیاورد و حالا تصور کن قدرت نشستن
پای متعلقات زندگی را وقتی که خود آدم سرچشمهی زایندهی این دیوانگیِ تیز دور از دسترس باشد.
شاید این تصویر شاید هم نه...
ما را در سایت شاید این تصویر شاید هم نه دنبال میکنید
برچسب: به مادرم گفتم دیگر تمام شد,به مادرم گفتم هنوز بارونه,به مادرم گفتم چرا, کردید,به مادرم گفتم,به مادرم گفتم ديگر تمام شد,به مادرم گفتم تمام شد,به مادرم گفتم چاووشی,به مادرم گفتم چاوشی,به مادرم گفتم از چاوشی,به مادرم گفتم حسین پناهی, نویسنده: بازدید: 261 تاريخ: سه شنبه 27 مهر 1395 ساعت: 15:08