از صدای خندههایشان که مثل یک جیغ بلند توی سرم طنین میاندازد، متنفرم.

خرید بک لینک

هروقت ستار از ضبط صوت کوچک آشپزخانه برای خودش میخواند:

«راهِ سفر عاشق از گردنه بندان پُر، نامردم اگر از خون این باج نپردازم»

توی دلم به شهیار تشر میزنم مگر عشق اصلا راه دارد که حالا بنشینی دو دوتا چهارتایش را حساب کنی،

ببینی میان بیابان علاقه چند گردنه بندان اضافهتر روئیده؟ که بعد سر طرف مقابلت منت بگذاری که بخاطر

تو حتی از خونم هم میگذرم؟ عشق یک بیراههی بیانتهاست. یک بازی بداهه که اگر شکست بدهی قافیه را

میبازی، اگر شکست بخوری باز هم باختهای.

تنها چیزی که میتواند تاب آدم را از این همه حیرانی طاق نکند، حال خوشِ پیوند خورده در لحظه است.

درست همانجایی که حسِ بیهودگی جایش را به غایت آدمیزاد، یعنی دوست داشتن میبخشد.

تمامِ چرا و چطور و چگونهی خواستن بعد از این کشک ماجراست.



پانوشت: همهی کائنات دارد توی سرم چرخ میخورد.

شاید این تصویر شاید هم نه...

ما را در سایت شاید این تصویر شاید هم نه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 35 تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 8:17

صفحه بندی