مامان رفته هیئت به نیت شفایی که سی و هشت سال خود خدا هم دستی نجنبونده واسطه بگیره بجای
مجلس سینهزنی با مراسم عروسی حضرت قاسم با نمیدونم کی کی مواجه شده که زنها روی سر و صورت
هم نقل و شکلات میپاشیدن :))) دست آخرم یه پیرزنه خواهرم رو دیده پرسیده تکی؟ خواهرم گفته نه و
پیرزن مهربون هرچی از اول مجلس جمع کرده بود رو میده به بچه که با خواهرش تقسیم کنه.

شاید این تصویر شاید هم نه...
ما را در سایت شاید این تصویر شاید هم نه دنبال میکنید
برچسب: من دیگه حرفی ندارم,من دیگه حرفی ندارم فامیل دور,من ديگه حرفي ندارم,من دیگه حرفی ندارم به انگلیسی,من دیگه حرفی واسه گفتن ندارم,دیالوگ فامیل دور من دیگه حرفی ندارم,عکس من دیگه حرفی ندارم,رمان من دیگه حرفی ندارم,عکس من دیگه حرفی ندارم فامیل دور,من دیگه هیچ حرفی ندارم, نویسنده: بازدید: 17 تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 0:24