عصری فاطمه میگفت خودخواهه و حتی بعد از تموم شدنش هم.انگار باید رو راست باشم. با خودم.
با خودش. با خودمون.بهش بگم نگاه کن ببین که هنوز درد هست. سر دردهای من هست. ببین دعا مفهوم
لعنتی یه عادت شده اما هنوز هیچ اسبی توی سینهای رام دستای من نشده. فاطمه راست میگفت.
امشب دوست دارم پرت و پلا حرف بزنم، گوشی تلفن رو بردارم الکی شماره بگیرم و برای اولین کسی
که گفت الو حرف بزنم. از سردردهام بگم، از اونور خط،شروع کنه به حرف زدن. تهش برسیم به اینکه
نولان روح و روان جغتمونو کف سینما ارضا میکنه. توی لایههای زیرین زندگیم همچین کسی رو داشتم
انگار، که شبهای درد و سردرد و تب و خوابهای طولانی براش ذره ذره حرف بزنم و به حرفهاش گوش
بدم.امشب بیهوا یاد جمشید کردم، اسمش که جمشید نبود به هوای چهرازی جمشید صداش میزدیم. عمو جمشید.
برای تک تکمون همینجا یه گوشه تولد گرفت، همون کسی بود که میشد پای آتیش نشست چای سرکشید و براش
حرف زد، همون کسی بود که میشد بدون خستگی به حرفهاش گوش بدی. هم دردهاش مردونه بودن، حتی تنهاییاش.
بعد غیبش زد. شاید چون غیبش زده دارم ازش بت میسازم، خاصیت دلتنگی هم همینه، نه؟
بهرحال عمو جمشید، کاش اشتباهو از همینجا درستش کنی، این پاییز سر بذاری و برگردی، یه شب بیمناسبت
به تلافی همهی اون تولدامون، واست تولد بگیریم.
شاید این تصویر شاید هم نه...
ما را در سایت شاید این تصویر شاید هم نه دنبال میکنید
برچسب: تب نوشت ها,تب نوشته ها, نویسنده: بازدید: 28 تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 17:16