من هم تا دیروز نمیدانستم، او زیرلب به هذیان تب چیری میگفت و من آهسته دستمال خیس را روی صورتش می کشیدم. قضیه را درست شبی فهمیدم که گفته بودم: دوست ندارم از پایین نگاهم کنی. و او چشمهایش را بسته بود. بعد پیشانیِ سراسر منقش به رگبرجستههای ریزش را بوسیدم و گوش راستم را چسباندم بیخ سینهاش. من از فهمش عاجز بودم اما همیشه اینطور است، همین که گوش بسپاری به صدای تاپ توپهای یکی درمیان مسخ حرارت مست شهریوریاش میشوی. انگار که در آن سرزمین نادیده هرکجا که انگشت بگذاری هرساعت از زمان، زندگی وسط یک روز دلچسب آفتابی دارد سپری میشود. همانجا فهمیدم او توی سینهاش، میان مشت نفسهایش خورشید را حامله است و هرصبح تا نبض طپشها روی عقربهی ساعت به طلوع برسد زیرلب برای جنین ناآرام قرنها زیر خرواری از درد دفن شدهاش زیرلب سرودهای مقدس میخواند: